در گرامیداشت احمد محسن پور که از میان ما رفت
شب ضبط مشتی!
مشتی را کار کرده بودند و همه عجله داشتیم که راهی بازار شود. احمد می دانست که امشب از "شاخه" می آیند تا مشتی را ببرند و در ده هزار تکثیر کنند. وقتی وارد شدم، مرا چنان در آغوش فشرد که حس کردم شیره ای اثیری بر جانم روان است. به او گفته بودند که از مسولین شاخه می آیند. احمد نمی دید، اما من میدیدم. همه عشقش به "شاخه" ، به "وچون" و سازمانی که از آن کارگران و رنجبرانش می دانست، در دستان داغش جمع بودند و هنگامی که دستانم را می فشرد، تمام گرمای جانش را حس می کرد
